هیچستان(بدون عنوان)

مطلب ارزنده‌یی در سایت برگ‌جهان به قلم  آقای مجتبی لبافی درج گردیده است. نظربه فاخربودن آن، در این‌جا نیز جهت استفاده‌ی دوستان نگاشته شد.

 

 

 

هیچِ‌ستان...(بدون‏عنوان)

هیچ‌چیزدلیل هیچ‌چیز نیست...(احمد شاملو)

یکی بود و یکی نبود. چنان‌که بارها وبارها گفته بود و نگفته بود. دو نفر راه‌افتادند و نیفتادند. رفتند و نرفتند. یکی زن بود و مرد بود. آن‌یکی زن بود و مرد بود. دونفر که یکی‌شان مُرده بود و آن‌یکی زنده نبود. وارد سرزمینی شدند که زمین نبود. خاک بی‌کران. خاک بی‌کران که آباد نبود. خاکی که مُرده نبود اما جان نداشت. گیاهی نمی‌رویید چون‌که گیاهی نداشت. زمینی ‌که خرابه‌یی بود و ته نداشت. یکی از آن‌دو چاقویی بردست داشت و  آن‌یکی برنداشت. چون‌که دست نداشت. پس چاقویی نداشت. چاقوی یکی از آن‌ها دسته نداشت و چاقوی آن‌یکی تیغه نداشت. آن‌یکی که دست نداشت، چاقویی نداشت، چون‌که چاقوی آن‌یکی دسته نداشت، پس او چاقویی نداشت. بارها گفته بود نه بر زمینی که زمین نبود خرابه بود. زمینی خرابه بود. خرابه‌یی که ته نداشت. مرد از زن یک پسر و یک دختر نداشت. زن از مرد، پسر ودختری داشت و نداشت. آن‌ها به‌دنیا نیامدند. یکی از آن‌دو سِقط شد وآن‌یکی به‌دنیا نیامد. یکی از آن‌دو مُرده نبود ولی جان نداشت. آن‌یکی که دست نداشت با چاقویی که تیغه نداشت سر آن‌یکی را که سر نداشت بریده بود و نبریده بود. خون روی زمین چکید. همه‌جا قرمز شد. دیگر هیچ‌یک جان نداشت، چه آن‌که جان نداشت و چه آن‌که مُرده بود. سر روی زمین بود و نبود. مرد و زن آن‌را می‌دیدند و نمی‌دیدند. چرا که خون روی خاک می‌سرید و نمی‌سرید.
یکی از آن‌دو کور بود و آن‌یکی چشم نداشت. آن‌که مُرده بود کور بود وآن‌که سر نداشت چشم نداشت. یکی از آن‌دو مُرده بود وآن‌یکی جان نداشت. جاده را گرفتند و رفتند. رفتند وایستادند. یکی از آن‌ها رفت و آن‌دیگری نایستاد. رفت و رفت و رفت. تا رسید به زمینی که گیاهی نداشت. خرابه‌یی بود و ته نداشت. از میان دیوار خانه‌یی کاه‌گلی لوله‌ی تفنگی پیدا بود. تفنگی که لوله نداشت. خانه‌یی که کنار خانه‌ی دیگر بود. یکی ازآن‌دو خرابه بود و آن‌یکی سقف نداشت. وارد خانه شد. خانه‌یی که در نداشت. خرابه بود. سقف نداشت. سری خونین را از روی زمین برداشت. زمینی‌که زمین نبود خرابه بود. خرابه‌یی که ته نداشت. یکی از آن‌دو اجاق آتشی روشن کرد که هیزم نداشت. آن‌یکی که دست نداشت اجاقی را روشن دید که آن‌یکی که سر نداشت با آتشی که هیزم نداشت روشن کرده بود و نکرده بود. کاسه‌یی گلین را روی آتش گذاشت. آتشی که هیزم نداشت. سر را درون کاسه ریخت. کاسه‌یی که ته نداشت. آن‌یکی که سر نداشت، رفت و رفت و رفت. دنبال مقداری آب. چون‌که زمین خرابه بود و آب نداشت. کله چنان پخت که دیگر استخوان نداشت. آن‌که مُرده بود وآن‌یکی که سر نداشت. آن‌که زنده نبود و آن‌که جان نداشت. شروع کرد به خوردن. خورد و خورد و خورد تا ترکید. سری که استخوان نداشت. تشنه شد چرا که آب نداشت. آبی پیدا کرد. آبی که قرمزرنگ بود و نبود. آبی که آب بود و نبود. می‌خورد اما تشنه‌تر می‌شد. آن‌قدر خورد تا خشک شد یا شاید هم دیگر آب نداشت. خشک‌سالی شد و دیگر آب نداشت. آبی که آب نبود و بود. قرمز بود و نبود. آن‌یکی گوشت سر آن‌ را که سر نداشت و استخوانی نداشت، درون کاسه‌یی گلین ریخت که ته نداشت. خورد و خورد و خورد تا دیگر آب نداشت. درون خانه‌یی که دیوار نداشت با تفنگی که لوله نداشت بر سر آن‌که سر نداشت شلیک کرد. سر آن‌که سر نداشت از بدنش جدا شد. یکی از آن‌دو مُرد و آن‌دیگری جان نداشت. حکایت امروز و دیروز سرزمینی. حکایت دیاری که خشک بود، آب نداشت. سال‌ها بعد کسی روی کاغذی نوشت: سرزمینی که گیاهی نداشت...

شهریورماه1390
م.ل.و

 

منبع:

www.bargejahan.com

 

   + زهرا پلویی - ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٠

بفرمایید شام!!

بفرمایید شام!!

 

مادرم دختری زایید که اسمش را "ریتا" گذاشت. یکی از کرامات بی‌شمار این قدیسه، شکیبایی کم‌نظیرش بود که به برکت آن بدخلقی شوهر گمراهش را چاره کرد و او را به راه راست آورد. مادر تعریف می‌کرد که یک شب شوهر ریتا، مست و پاتیل، یک دقیقه بعد از این‌که مرغی روی میز ناهارخوری فضله انداخته بود، به منزل آمد. زن، که فرصت نکرده بود رومیزی تمیز و بی‌لکه‌اش را پاک کند، فقط توانست بشقابی روی کثافت مرغ بگذارد تا از چشم همسرش پنهان بماند. و برای آن‌که حواسش را پرت کند، به عادت معمول پرسید:

ـ شام چی میل داری عزیزم؟

مرد غرید:

ـ گـُه!!

زن بشقاب را بلند کرد و با لحن محبت‌آمیز و قدیسانه‌اش گفت:

ـ بفرما نوش جان!

بنا به روایت، مرد بی‌درنگ به قداست زوجه‌اش پی برد و به آیین مسیح ایمان اورد.

نقل از کتاب:

زنده‌ام که روایت کنم / گابریل گارسیا مارکز. ترجمه کاوه میرعباسی – تهران: نشر نی، 1378.

   + زهرا پلویی - ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٥

قطار را تکان تکان دهید!

 

در زمان شوروی سابق، مردم روسیه در محافل خودمانی لطیفه‏یی را نقل می‏کردند که بازگویی آن خالی از لطف نیست.

قطار حرکت می‏کند. سرنشینان همه سرمست و بانشاط از این حرکت قطار لذت می‏برند. ناگهان قطار به‏خاطر ترمزکردن راننده‏ی لوکوموتیو با تکان‏های شدید می‏ایستد. راننده وحشتزده داخل واگن مخصوص درجه یک می‏شود و می‏گوید:

ــ رفیق ولادیمیرایلیچ! سفیدها خط آهن را بریده‏اند. ترن دیگر نمی‏تواند به جلو برود. چه کنیم؟

"لنین" خونسردی خود را حفظ می‏کند. آستین‏ها را بالا می‏زند و می‏گوید:

ــ برویم رفقا! همه به کار بپردازیم. بیل و کلنگ برداریم و همه‏باهم خط آهن را دوباره بسازیم. تا سفیدها بدانند که ما تسلیم نمی‏شویم.

هرکس ابزاری برمی‏دارد و با آوازخواندن به کار مشغول می‏شود و کمی بعد، ترن دوباره حرکت می‏کند.

...دوباره قطار می‏ایستد. راننده به شتاب می‏آید و با حالتی شرمنده می‏گوید:

ــ رفیق یوسیف ویساریونوویچ! خط آهن قطع شده است. سفیدهای ضدانقلابی از این‏جا گذشته‏اند. چه کنیم؟

"استالین" تردیدی به خود راه نمی‏دهد و می‏گوید:

ــ بین ما خائنینی وجود دارد. فوراً نیمی از مسافرین را تیرباران کنید، و نیم دیگر را پیراهن خط دار بپوشانید و از آنان بیگاری بکشید تا آن‏که خط دوباره ساخته شود. به هروسیله که ممکن است.

این دستور فوراً اجرا شد و قطار براه افتاد.

برای سومین بار راننده می‏بیند خط آهن بریده شده است. ترمز را می‏کشد و دوباره در واگن ظاهر می‏شود:

ــ رفیق نیکیتا سرگئی‏ویچ! همه‏ی دشمنان انقلاب نمرده‏اند. در خط باز خرابکاری صورت گرفته است. نمی‏توانیم به راه خود ادامه دهیم.

"خروشچف" مقداری دادوبیداد راه می‏اندازد و بعد از فحاشی‏های بسیار نسبت به امپریالیسم می‏گوید:

ــ چیزی نیست رفیق راننده! ریل‏هایی را که در عقب قطار است بردارید و بگذارید جلو، همین‏طور تا آخر. به‏هرحال می‏شود جلو رفت.

این کار انجام می‏شود و ترن به راه خود ادامه می‏دهد. بعد از مدتی راننده باز با صدای وحشتناکی ترمز می‏کند. به واگن می‏آید و هراسان می‏گوید:

ــ رفیق لئونید ایلیچ! ضدشوروی‏ها و امپریالیست‏ها باز خط را بریده‏اند. چه کنیم؟

"برژنف" جواب می‏دهد:

ــ دیگر خیلی خسته‏کننده شده است. ولی بازهم می‏توانیم از این مهلکه خارج شویم. پرده‏های همه‏ی کوپه‏ها را بکشید و قطار را گاه‏گاهی تکان دهید تا مردم این‏طور احساس کنند که ما درحال جلورفتن هستیم!

نقل از کتاب: کوچه‏ی پرولتر سرخ-نوشته‏ی نینا و ژان که‏هایان. ترجمه‏ی غلام‏رضا وثیق. تهران. انتشارات رواق. 1358. ص212

   + زهرا پلویی - ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٦

ثروت های چندکیلومتری!!!

خاطره‏یی‏ از دوران‏ مظفرالدین‏شاه

در زمان مظفر الدین‏شاه مراسم اسب‏‏دوانی روز سیزده نوروز در میدان دوشان‏‏تپه نزدیک باغ فرح‏آباد که در آن عهد قریب سه کیلومتر در خارج از تهران بود برگزار می‏شد و در مراسم مذکور شاه شخصا شرکت می‏کرد و عده‏یی از رجال دولت و اعیان و اشراف و سران دربار نیز افتخار حضور داشتند. از اهالی شهر که عده‏ی آن‏‏ها حدود یک‏صدهزارنفر بود جمعی پیاده‏ یا با الاغ و استر و اسب برای تماشا به دوشان‏‏تپه می‏رفتند و در پایان اسب‏دوانی وارد باغ‏وحش می‏شدند که در مجاورت فرح‏آباد قرار داشت و در آن چند شیر و پلنگ و خرس‏ و گوزن و آهو و مانند آن در ساختمان‏ مخصوص در پشت نرده‏های آهن نگاه‏داری‏ می‏شد وقتی من ده‏یازده سال داشتم برای‏ تماشای اسب‏دوانی باغ‏وحش فرح‏آباد سوار بر الاغ سفید با پدرم(سوار بر اسب‏ کهر)و یک جلودار(سوار بر اسب)به دوشان‏‏تپه رفتیم و نزدیک به غروب به شهر بازگشتیم.

یکی از اشخاص مقرب مظفرالدین‏‏شاه سید بحرینی بود که بسیار مورد تکریم‏ و در امور مذهبی مشاور شاه بود و به‏حدی‏ مورد عنایت بود که در سفر شاه به اروپا فرزندش بنام سیدحسین با لباس روحانیت‏ در التزام همایونی قرار داشت و بعضی از شب‏ها برای شاه روضه می‏خواند.

در یکی از مراسم اسب‏دوانی بین‏ 1316 و 1320 هوا ناگهان منقلب می‏شود و طوفانی برمی‏خیزد و ابرهای تیره و تار در افق ظاهر می‏شود و رعدوبرق با غرش

وحشتناک پدید می‏آید و متعاقب آن ریزش‏ باران و تگرگ شدید و جریان سیل مراسم‏ اسب‏دوانی را به‏هم‏می‏زند. در اثر اعتقادی‏ که مظفرالدین‏شاه به سیدبحرینی داشت‏ برای محافظت از رعدوبرق در کنف حمایت‏ وزیر عبای سید قرار می‏گیرد و همین‏که رگبار پایان می‏یابد و طوفان فرو می‏نشیند دست‏خطی به جناب اشرف اتابک اعظم صادر می‏کند که مبلغ دوازده‏هزارتومان در وجه‏ جناب سید پرداخته شود.

این حکایت را یکی از محارم دربار قاجار در بیست سال قبل موقعی که هشتاد سال داشت برای نگارنده نقل کرد. اینک‏ بقیه‏ی آن حکایت:

دست‏خط شاه را فردای آنروز به خانه‏ی‏ اتابک اعظم می‏برند. خانه‏ی میرزاعلی‏اصغرخان‏ امین‏السطان اتابک اعظم، واقع‏ بود در کوچه‏یی که اکنون بین خیابان‏ فردوسی و لاله‏زار و موسوم است به کوچه‏ اتابک.

در 1299 خورشیدی شادروان وحیدالملک شیبانی وزیر فرهنگ خانه‏ی مذکور را برای مدرسه‏ی حقوق که تازه تأسیس شده‏ بود خریداری کرد. زیرا علاوه بر موقعیت‏ ممتاز و استحکام، دارای تالار وسیع و مجللی بود که می‏خواستند محفوظ بماند ولی‏ با کمال تأسف باید گفت که حدود پنج‏ سال قبل آن عمارت را به‏کلی منهدم کردند و یک ساختمان بی‏قواره به‏جای آن بنا کردند و در اختیار دبیرستان ادیب گذاشتند.

اتابک که مرد خوش مشربی بود به‏محض‏ رؤیت دست‏خط شاه وعده می‏دهد که نسبت‏ به‏اجرای آن اقدام خواهد کرد و بی‏درنگ‏ خزانه‏دار را احضار می‏کند و بدو میگوید که چنین امری صادر شده و قطعاً در اثر سخاوت و کرامت نفس شاه و شدت ارادت‏ به سید باید سهوالقلمی روی داده باشد والا بر خاطر خطیر همایونی معلوم نبوده که‏ دوازده‏هزارتومان چه‏قدر پول است. بنابراین‏ فردا صبح زود مبلغ دوازده‏هزارتومان‏ مسکوک نقره دوقرانی در کیسه‏های دویست‏وپنجاه تومانی لاک‏ومهر شده ببرید بباغ‏ گلستان نزدیک در اندرون(در مشرق کاخ‏ گلستان) به‏طوری بچینید که مبلغ واقعی برای‏ ذات شاهانه بخوبی مجسم شود.

بامداد روز بعد اتابک قبل از خروج

شاه از اندرون، کیسه‏های مسکوک را بازدید می‏کند و در مقابل در به انتظار قدوم مبارک‏ می‏ایستد. وقتی مظفر الدین‏شاه از در اندرون گام به باغ گلستان می‏نهد. اتابک‏ کرنشی به‏سزا می‏کند و با زبان شیوا و آوای‏ گرمی که دارد از مراحم و الطاف خسروانه‏ (در پرسش حال او) سپاس‏گزاری می‏کند و در همین لحظه چشمان شاه متوجه کیسه‏های‏ پول می‏شود و می‏پرسد این‏ها چیست.

اتابک میگوید: قربان،این مبلغی‏ است که دست‏خط فرموده‏اید به جناب سیدبحرینی داده شود.

شاه تعجب می‏کند و می‏گوید: این همه! سپس اضافه می‏کند: این خیلی زیاد است.

آن‏گاه انتهای عصای ظریف و مرصعی‏ که در دست دارد میان کیسه پنجم و ششم‏ می‏گذارد و می‏گوید:این اندازه کافی است.

به‏این‏ترتیب به‏جای دوازده‏هزارتومان‏ بخشش ملوکانه فقط یک‏هزارودویست‏وپنجاه‏تومان از خزانه دولت پرداخت می‏شود.

برای این‏که بدانید در آن تاریخ‏ یک‏تومان چه ارزشی داشت باید گفته شود که یک کارگر ساختمان (عمله) با یک‏صددینار در تابستان ناهار می‏خورد (نان و پنیر و انگور) یعنی با یک‏قران ده روز ناهار او تأمین می‏شد و یک‏تومان معادل ده‏قران بود.

 

دکترعیسی صدیق

مجله خاطرات وحید – اردیبهشت1351- شماره 7

 

منبع: www.noormags.com

   + زهرا پلویی - ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٧

برگ‏جهان در سال 1450 شمسی

با سلام به اهالی دارالجنه، یا همان وب‏سایت برگ‏جهان

عرض شود که این جمعه نه، جمعه‏ی پیش هم نه، یک روز سه‏شنبه اوایل تیرماه بود [چی شد؟!] که دختر خواهرم و نامزدش و خوارومادر [همان خواهرومادر] نامزدش سربه جان‏مان گذاشتند که برویم برگ‏جهان. خاتون شما که ما باشیم اصلاً حال و حوصله نداشت. ازقضا همسر خاتون که همیشه مطیع اوامر ماست، این‏بار پایش را کرد توی یک کفش که: الا و بلا حرف، حرف خاتون است. [چی فکر کردید؟ که همسر خاتون جرأت دارد بالای حرف ما حرف بزند؟] خلاصه، همه افتادند به التماس و خواهش که نمی‏دانم... دسته‏جمعی خوش می‏گذرد و مسافرتی می‏شود خاطره‏انگیز و... چه و چه و اِل و بل. هرچه خاتون بهانه آورد اصرار آن‏ها بیشتر شد تا این‏که خاتون "کمردرد مزمن" را پیش کشید. نامزد خواهرزاده‏مان هم تقریباً با همان چرب‏زبانی که دختر خواهرمان را خر کرده بود، درآمد که:

ماشین "ماکسیما"ی من درخدمت شماست و صندلی‏های راحتی دارد و... از این‏قبیل پاچه‏خواری‏ها.

از شما چه پنهان وقتی خاتون شما لفظ "ماکسیما" را شنید، کمی تا قسمتی شل شد و [فقط یک‏کم] از مواضع تندوتیزش عقب نشست. نه این‏که خاتون شما ندیدبدید باشدها! نخیر! فقط به‏خاطر این‏که تا آن‏موقع "ماکسیما" سوار نشده بود! [چی شد؟]

القصه، همین‏که "بله" را از زبان مبارک خاتون گرفتند یک‏باره:

بساط خانه لگدکوب شد به پای نشاط

ز بس که "سی‏سی و ژی‏ژی" به رقص برجستند

جای شما خالی همین‏که آراگیرا کردیم و خواستیم حرکت کنیم، یکهو چشم باز کردیم که ای خواهر! اَره و اوره و شمسی کوره! ده – پانزده ماشین از در و همسایه و فامیل و قوم و خویش و دوست و آشنا و بقال سرکوچه و پسرخاله‏ی زن‏بابای جاری ِ خواهرشوهر و غیره و غیره، گیس تا گیس و سبیل تا سبیل ردیف شده‏اند و همگی حاضربه‏یراق. جانم برای‏تان بگوید که... چه دردسرتان بدهم؟ میزبانی این قوم بدتر از تاتار، تنها امتیازی که داشت استفاده‏ی بی‏نوبت از یگانه‏توالت منزل‏مان بود در برگ‏جهان که صف داشت از این‏جا تا تنگه‏کوشکستون!

تمام اوقات گرامی‏مان در این پیک‏نیک! سَرَخور، صرف این شد که چهار چشم که داشتیم، یازده‏تای دیگر قرض کنیم و مراقب باشیم "نازیلاجان" از بالای "ا ُلـُم" پرت نشود تا فدای سرمان شود و "بابک‏جان" دُمب خر "ظاهرخان افغانی" را نکشد تا آن زبان‏بسته هم با یک‏فروند جفتک جانانه تلافی کند و "ژی‏ژی‏جان" خروس "عمه‏بـَگـُم" را از راه به‏در نبرد تا او هم با منظومه‏یی از "ناله‏نـَرفین" و "فاش چارواداری" بر سرمان خراب شود.

خلاصه... جان دل خاتون [که خودم باشم]، جان‏مان [که شما باشید] بالا آمد تا این قوم ِ "ازقحدی‏بیمایه" را به این دارالخلافه‏ی "صاحاب‏بَمُرد" رساندیم. بعد نشستیم سرفرصت با دل ِدرست مدادمان را تراشیدیم [آخر خاتون جرأت ندارد به مداد اتود بچه‏ها دست بزند] و دفتری را دست گرفتیم و به این فکر کردیم که اگر روزی روزگاری این شهر بی‏دروپیکر و درندشت، دچار سیلی، زلزله‏یی، بمب اتمی، حُنـّاق یک‏ساعته‏یی، چیزی شد؛ خاتون شما با این‏همه رعیت و خادم و ندیم‏ و ندیمه و عمله‏اذناب و اهل‏بیت و عسس و مگس [!]، سرش را بگذارد و به کدام "قبرستون‏درّه" و "تون‏وطبسی"  فرار کند؟

بعد، باتوجه به تجربه‏ی سال‏های موشک‏باران، ذهن مبارک خاتون جرقه زد. چشم بد دور! الهی مادر نامزد خواهرزاده‏مان قربان خاک پای جواهرآسای خاتون شما، علی‏الخصوص نبوغ پرفروغش برود!

این‏جا بود که طبع لطیف و خیالات نازک‏تر از برگ گل‏مان به‏کار افتاد و چیزک‏هایی سرهم‏بندی کردیم و نوشتیم تا جناب جلالت‏مآب، میرزامحمودخان فیض آشتیانی (خبیرالوب‏سایت) در سایت درج کند. باشد که خواهندگان بخوانند و طرفداران ما قمپزش را درکنند و همیشه به دعاگویی ما مشغول.

[الهی مادر نامزد خواهرزاده‏مان بمیرد برای چشم‏های نازنین شما که پای مانیتور زبانم لال، خسته‏ی خواندن چه چرندیاتی می‏شود!]

خیلی هم دل‏تان بخواهد افاضات خاتون را بخوانید. رعیت باید ظرفیت داشته باشد! دو خط که به شما رو می‏دهیم، احترام‏مِحترام یُخدور؟

 

 

برگ‏جهان در سال 1450شمسی

با نگاه چپ‏چپی به جناب سعدی شیرازی، که در تقلید از خاتون شما سروده:

وقتی افتاد فتنه‏یی در شام................هرکس از گوشه‏یی فرارفتند

 

چون که افتاد فتنه در تهران  ......... هرکس از گوشه‏یی فرا رفتند

پس از این فتنه مردمی عاقل! ......... به اروپا و امریکا رفتند

عده‏یی جانفشان و باغیرت .......... چون مسیحا به جلجتا رفتند

روستازادگان بلگه جونی     ......... باز دوباره به روستا رفتند

فوج فوج اهالی تجریش     ........... به "سراسو" و "بالابا" رفتند*

"عده‏یی را سواسوا بردند   .........  عده‏یی هم جداجدا رفتند"

عده‏یی را جلوجلو بردند   ..........   عده‏یی نیز از قفا رفتند

کارمندان ز کار پیچیدند   .......... کاسبان چون خمیر وا رفتند

کار و تحصیل جمله شد تعطیل ........ حلم و تدبیر و علم، تا رفتند

اغنیا با دو تا هلی‏کوپتر      .........  خوش‏خوشان چون پرنده‏ها رفتند

سی‏نفر را به چشم خود دیدم ......... روی پالان چاروا رفتند

عده‏یی با اتوبوس واحد      ........... نازنینان! با ماکسیما رفتند

چه بگویم به‏علت تعجیل   ........... چندتن زیر دست و پا رفتند

تنبلانی که عصر جا ماندند .......... صبح فردا و "پس‏صُبا" رفتند

آشنایان ِ چتـــرواکرده      ..........  در پی ِ یار آشنا رفتند

صدنفر میهمان عمه بَگـُم   ........... دسته‏جمعی و بی‏هوا رفتند

هرکه را ره به ده نمی‏دادند ......   سوی "آفیس" کدخدا رفتند

بخشی از قوم ما به "بسداغون" ...... بخش دیگر به "دل‏مشا" رفتند

مؤمنان قبل صبح، "تاریکا"    ..... دیگران نیز، "روشنا" رفتند

 

بین دو آبیار دعوا شد        ............. همه‏ی اهل ده چرا رفتند؟

عده‏یی با چماق‏ها لت و پار .........  دسته‏یی حبس، از "قضا" رفتند

بقیه زخم و زیلی و شَل و پَل ....... عقب دکتر و دوا رفتند

 

وز پی اختلاس یک دو نفر ........ بار خود بسته، "کانادا" رفتند

بعد معلوم شد مقصر کیست  ....... سمت درویش بی‏نوا رفتند!!

سوی آبشار، عده‏یی بی‏دین!! ........ پی آب‏بازی و شنا !! رفتند

پاسبانان روستا ناچار        ........ به سوی حلّ ماجرا رفتند

لاک‏پشتان نهر "پشت‏بالابا" ........ پی خرگوش ناقلا رفتند

"دشتِها" همچو پارک ملت شد ..... بس که مردم به "دشتِها" رفتند

پسران راه صاف، ول کردند ...... با غرور از "تِلَ کـَشا" رفتند

خنده‏رو دختران بازیگوش   ........ ده قدم دورتر ز ما رفتند

 

مردم نادرست بدکردار     ......... با کمی رشوه، در خفا رفتند

سه‏نفر بعدِ مصرف "ساندیس"! ......  مست و پاتیل و کلّه‏پا رفتند

اهل وافور با دوسه مثقال  ......... اهل تزریق، با دوا رفتند

جنس خوب و رفیق بد با هم ....... همچو یاران "باوفا"! رفتند

عده‏یی میهمان ناخوانده    .....   کس ندانست تا کجا رفتند

به "کنارو،میان‏رو" و "ا ِندار" ..... از "مگس‏خُن" به "یوردزا" رفتند

از نوک "مازهون" تا سر ِ "مَرغ" ..... از "سیابند" به "جیروا" رفتند

از "فراق‏کش" به رودخانه‏ی "لار" ..... بعد از آن تا نوک "ارا" رفتند

عازم غار "لوخمیره" شدند   ......... منگ و مدهوش و زابرا رفتند

 

بورس‏بازان باغ و ملک و زمین ...... پی "بَرفوختن رونا" رفتند

تاجران نیز روی "بندسیفید"     ....... پی احداث سینمــــا رفتند

زائران امـــــام‏زاده‏ی ما     ......... سمت "آن"! میهمان‏سرا رفتند

نانوایان شهر تهران نیز   ......... همگی جانب "کِلا"  رفتند

بچه‏های گرسنه‏ی فقرا     ......... دست بر دامن خدا رفتند

نان گران و پنیر قیمت جان ........ مردمان سمت "پیتزا" رفتند

همه چی! واژگون شد و برعکس ...... پای در کلّه، سر به پا رفتند

گاوها تخم مرغ زاییدند!    ...... مرغ‏ها جانب چَرا رفتند

سنگ‏ها را به میخ‏ها بستند ........ بند سگ‏ها گشوده وا، رفتند

این‏چنین اهل درد، دق کردند ....... عاقبت سوی کبریا رفتند

بچه‏های یتیم "زهرا" نیز    ........ زیر شلاق زن‏بابا رفتند

......................................................................

  • ·         هرکجا به اسامی خاص مناطق و یا کلمات و اصطلاحات برگ‏جهانی برخوردید، به من چه مربوط؟ می‏توانید از فرهنگ لغات برگ‏جونی در  سایت روستای برگجهان استفاده کنید. یا این‏که آن‌ها که می‏دانند به آن‏هایی که نمی‏دانند بگویند. یا این‏که آن‏ها که نمی‏دانند به آن‏هایی که بازهم نمی‏دانند، کاری نداشته باشند! بهتر است آن‏هایی که می‏دانند به آن‏هایی که بازهم می‏دانند، لبخند بزنند!

 

 

 

17 مهر 1390  -- زهرا پلویی

 

 

 

   + زهرا پلویی - ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢۱

درست بنویسیم

با سلام به همه
و با سپاس فراوان از خانم ارمغان اثباتی [تا حالا کوجَ دَبای؟ هیشکی نَبا به دادم بَرَسه!]
و همچنین تشکر از آقایان مرتضی لبافی و مهندس اثباتی [در مورد بحث بسیار ضروری، جذاب و مهم مهندس اثباتی، چون تخصصی ندارم نظری راهبردی هم ارائه نمی‏دهم. اما به‏عنوان علاقه‏مندی جدی و دل‏سوخته، کلمه‏به‏کلمه و سطربه‏سطر آن را دنبال می‏کنم.]
از توصیه‏ی آقامرتضی نیز استقبال کرده و به تلنگرهای ایشان در مورد "محاق سکوت" و "باتلاق بی‏اعتنایی"، جهان‏بینی عمیق!! و راهکار درخشان!! "ای‏بابا ولش کن" و "تو هم عجب حوصله‏یی داری!" و "حالا که چی؟" را اضافه می‏کنم.
این یادآوری و تأکید لازم است که من تمام فرمایشات خانم اثباتی را تأیید کرده و صرفاً در جهت "تکمیل" آن به نکاتی اشاره می‏کنم:
برای ورود به بحث "تنوین" قبل از هرچیزابتدا باید دومقوله‏ی درهم‏تنیده را از هم جدا کرد و به تعیین حدود آن پرداخت تا خلط مبحث ایجاد نشود. مقوله‏ی خط و مقوله‏ی زبان.
زبان: مجموعه‏یی‏ست از نشانه‏ها که به‏عنوان "اندیشه"ی معین [در مورد زبان گفتار به شکل اصوات] بطور مشترک از جانب گروهی از انسان‏ها [ی هم‏زبان] پذیرفته شده و بار معانی را جهت ارتباط آنان با یکدیگرحمل می‏کند. [تعریفی سردستی و نه چندان دقیق که اجمالاً بد نیست]
خط: مجموعه‏یی از نشانه‏های ترسیمی که با اشکال پذیرفته‏شده‏ی همگانی معین ارائه شده و با استفاده از حس بینایی دریافت می‏گردد.
با تعریف بسیار ابتدایی و مجمل و البته نسبی این دو مقوله ، پاسخ دادن به پرسش: هدف از نگارش چیست؟ آسان‏تر می‏گردد: ایجاد ارتباط با مخاطب [خواننده]. وظیفه‏ی واژه و واژه‏های نگاشته‏شده، دلالت بالنسبه تام بر معنا یا معانی موردنظری‏ست که در گفتار بکار می‏آید. هرچه شیوه‏ی ترسیم [نگارش] واژه‏ها و جملات منطقی‏تر باشد، این ارتباط آسان‏تر برقرار می‏شود. یعنی نوشتن به‏گونه‏یی که "خواندن" آن برای مخاطب در درجه‏ی اول میسر و بعد سهل‏تر باشد. توانایی بازشناسی شکل کلی یک واژه [یا واژه‏ها] را "خواندن" و به فردی که واجد این توانایی‏ست "باسواد" می‏گویند. اما یکی از بزرگ‏ترین مشکلات انسان در ایجاد ارتباط و به تبع آن داشتن زبان و خط ، انتقال تام‏وتمام معنای مورد نظر به مخاطب بوده و از اول تاریخ تا اکنون، هیچ زبان و خطی اختراع نشده که بتواند به‏طور مطلق مفاهیم را به دیگران منتقل کند. بر همین اساس بسیاری از واژه‏ها [اگر با دیدی فلسفی و با گریزی به روان‏شناسی نگوییم تمام واژه‏ها] در املا [یعنی شیوه‏ی ترسیم نشانه‏ها] حتی برای باسوادان نیز کاملاً و به‏طور مطلق رسا نیست. و این نارسایی چه در معنی و مفهوم و چه در شکل ترسیمی [نگارش] مصداق دارد. پس وقتی همه‏ی باسوادان در مورد املای واژه‏یی به تردید می‏افتند، ناچار با سنجش میزان غریبه و آشنا بودن شکل ظاهری آن رفع تردید می‏کنند و نه آن‏گونه که به نظر خودشان درست می‏آید و نه الزاماً منطبق با سلیقه‏ها و اعتقادات‏شان.
« وظیفه‏ی واژه دلالت بر معنی و مفهوم است. متکلم یا نویسنده، وقتی واژه‏یی را بکار می‏برد، باید به‏عنوان نشانه‏ی مفهومی باشد که در ذهن اوست. این نشانه باید همان معنای ذهن او را القا کند. اگر آن‏چه به ذهن مخاطب می‏رسد منطبق با ذهن متکلم یا نویسنده نباشد، بدون شک در نشانه نقصی بوده است. [ زبان‏شناسی و زبان فارسی/ پرویز خانلری]
اما [چنان‏که خانم اثباتی تأکید کرده‏اند] بنا به اظهارات مستدل تمام زبان‏شناسان صاحب‏نظر دنیا، [دریدا، سوسور، برگسن، چامسکی و...] هیچ خطی در جهان و در تاریخ نبوده و نیست که تلفظ دقیق واژه‏ها را نشان دهد. دغدغه‏ها و اظهارات مهندس علی‏اکبر عزیز، ضمن این‏که در ماهیت موضوع صحیح و منطقی‏ست، موضوع تازه‏یی نبوده و در مورد تمام زبان‏ها [و خط‏ها]ی دنیا صادق است.
مثلاً الفبای سانسکریت با 32 صامت، 13مصوت و 3 علامت روی حروف نیز نتوانسته تلفظ دقیق واژه‏هایش را نشان دهد. ایضاً الفبای چینی با کمیت و کیفیتی آن‏چنان گسترده که تازه پس از اصلاح کیفی و کاهش کمّی آن، تعداد حروفش به 400 رسیده است.
بنابراین روشن است که در نگارش تمام زبان‏ها، واژه‏ها و عبارات را هرگز چنان‏که تلفظ می‏شود و در گفتگو می‏آید نمی‏نویسیم، بلکه آن‏گونه می‏نویسیم که دیگران نوشته‏اند و می‏نویسند. و شیوه‏ی مشترک این "دیگران"، شیوه‏ی مشخص و تعریف‏شده‏یی‏ست که از طرف زبان‏شناسان و ادبا "زبان معیار" نام گرفته است. شاخص‏های زبان معیار با اندک تفاوت‏هایی از جانب اهل نظر برشمرده شده و اگر شخص یا گروهی در نگارش خود به هردلیلی از آن تخطی کند، مرتکب "غلط املایی" شده است.
و اما تفاوت میان تلفظ و نگارش در زبان فارسی نمونه‏هایی دارد که می‏توان دوگونه‏ی مشهور آن را [چنان‏که خانم اثباتی هم اشاره کرد] برشمرد.1 ــ کاربرد "واو معدوله" 2 ــ کاربرد "ه" غیرملفوظ. حرف "و" در کلماتی چون " خواهر، خوان، خویش، خواستن، خواندن..." به‏خاطر عدول‏کردن از تلفظ معدوله خوانده می‏شود. حال اگر کسی این کلمات را براساس چگونگی تلفظ و به شکل‏های "خان، خیش، خاستن، و..." بنویسد، علاوه بر این‏که مرتکب غلط املایی شده، معنای واژه را نیز دگرگون کرده و مفهومی کاملاً جدا از منظور القا نموده است. در کلمات "نامه، خامه، رمه، دسته، و..."؛ حرف "ه" به شکل مصوت تلفظ شده و از اشباع خارج می‏گردد. درواقع این واژه‏ها را در گفتار به شکل "نام ، خام ، رم، دست" به‏علاوه‏ی مصوت "ــِ" تلفظ می‏کنیم و اگر کسی به سیاق نگارش حروف تنوین‏داری چون "مثلن" نگارش کند، علاوه بر ارتکاب "غلط املایی"، معنای واژه‏ها را نیز دگرگون کرده است.
این ویژگی تنها مختص زبان فارسی نیست و درتمام زبان‏های دنیا دیده می‏شود و جالب این‏که متولیان آن زبان‏ها نخواسته‏اند آن را مثلاً اصلاح کنند و هرکس واژه‏ها را بنابر سلیقه‏ی خود بنویسد. مثلاً در زبان انگیسی واژه‏های بسیاری وجود دارد که [همچون کلمات تنوین‏دار در زبان فارسی،] حروفی در شکل نوشتاری درج نشده اما در تلفظ ادا می‏شود: صامت "ف" در کلمه‏ی enough ، و یا مصوت بلند "ـی" در women، صامت "ش" در caution، صامت "ژ" در usually، صامت "و" در one و بسیار نمونه‏های دیگر.
در زبان فرانسه [تا جایی که فهمیده‏ام در این زبان مثال‏ها فوق‏العاده فراوان است. خانم اثباتی کمک کنند] تلفظ و نگارش واژه‏های fille و ville درحالی‏که تنها در یک صامت متفاوت‏اند، بسیار اختلاف دارد.
در زبان آلمانی صامت "ش" در شکل نوشتاری واژه‏های spiele و stil وجود ندارد...
و بسیاری نمونه‏های دیگر که می‏توان با رجوع به محفوظات یا دیکشنری‏ها پیدا کرد. اما آیا باید چنین قاعده‏یی را دگم مطلق پنداشت؟ صدالبته از آن‏جا که زبان و خط مقوله‏یی آسمانی نیست، مسلماً خیر. زبان به عنوان موجودی زنده دائماً درحال تغییر و تطور بوده و برهمین اساس، دیده شده و می‏شود که واژه‏ها از بدو تکوین تاکنون، اشکال و تلفظ‏های گوناگونی داشته‏اند و با بخش‏نامه و آیین‏نامه نیزنمی‏توان از بروز این تحولات مانع شد. اما اما این ویژگی که سیری به‏غایت تدریجی و خودبه‏خودی داشته، نباید دستاویز و توجیهی برای بی‏مبالاتی و اعمال نظر هرشخص بی‏اطلاعی شود که با بدعت‏های من‏درآوردی معیارها را درهم بریزد و باعث بروز آشفتگی و سردرگمی گردد. تغییر در شکل نوشتاری یا تلفظ یک واژه [حتی اگر برخاسته از ضرورتی واقعی و انگیزه‏هایی اصولی باشد] باید پس از پذیرش همگانی صورت پذیرد. و البته اگر الزاماً همراه با اعمال‏نظر باشد، باید از جانب گروهی متخصص و صاحب‏نظر [مثلاً فرهنگستان زبان به شکل ایده‏آل خودش] پیشنهاد گردد و تازه درصورت پذیرش همگانی، جابیفتد.همان‏گونه که مثلاً همین واو معدوله، در روزگاران کهن در تلفظ می‏آمده اما به‏تدریج از زبان گفتار حذف شده و درحال‏حاضر از طرف تمام فارسی‏زبانان در شکل نوشتاری پذیرفته شده است. کاربرد تنوین قیدساز به سبک و سیاق عربی در زبان فارسی نیز از چنین قاعده‏یی مستثنی نیست. اگر برای پرهیز از کاربرد واژه‏های بیگانه [که البته واژه‏های بیگانه صرفاً در واژه‏های "عربی" خلاصه نمی‏شود. زبان‏های لاتین و ترکی و مغولی و... هم بیگانه هستند، اما نمی‏دانم چرا این تعصب فقط درمورد واژه‏های عربی وجود دارد] بله، اگر برای پرهیز از لغات تنوین‏دار عمدی وجود دارد، همان‏گونه که خانم اثباتی به آن اشاره کردند می‏توان معادل فارسی آن را نوشت. ولی [دقت کنید] وقتی که شکل تنوین‏دار قیدی را بکار می‏بریم، باید باید باید آن را با "الف" و علامت نصب و به شکل " اً " بنویسیم. درغیر این‏صورت، مرتکب غلط املایی شده و موجبات آشفتگی و درنتیجه سردرگمی مخاطب را فراهم کرده‏ایم.
به‏عنوان کسی که در این‏زمینه مطالعات و آموخته‏هایی داشته‏ام، با اطمینان کامل می‏گویم که [بازهم همان‏گونه که خانم اثباتی اشاره کرده‏اند] خطر بزرگ برای زبان فارسی، نه کاربرد واژه‏های بیگانه، که ایجاد آشفتگی در شکل نگارش الفاظ و از آن مهم‏تر بی‏اعتنایی به روح زبان فارسی در ساختار نحوی آن است. موارد آن در سایت خودمان کم نیست. توضیح بیشتر در این مختصر نمی‏گنجد.
با پوزش از پرحرفی هرچند سعی کردم خلاصه‏ی خلاصه‏ی خلاصه بنویسم.
خواهر کوچک‏تان ــ زهرا پلویی

   + زهرا پلویی - ٧:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٠

سکوت؟؟

«گاهی سکوت یک دوست معجره می کند و ما می آموزیم که همیشه بودن در فریاد نیست»

 میرزا محمود خبیرالوبسایت

 

 

یــــار از ما "سکوت" می‏خواهد.......... کوفت! یا زغنبوت! می‏خواهد

ما که خــــاتون هوشیــــــــارانیم.......... او ولی شوتِ شوت می‏خواهد

از مــــداد شکســــته‏یی تحــــریر.......... از لب بسته، سوت می‏خواهد

قصــر و ویلای پرشــــکوهم را........... لانه‏ی عنــــــکبوت می‏خواهد

بــــاغ و بستـــــان بلگه‏جان مرا........... چون بیابــــان لوت می‏خواهد

زده پیـــــوند سیب روی هــُـــلو............ از گل یُنجه، توت می‏خواهد

فصل گیلاس و گوجـه و قیصی........... جوز، آن‏هم چکوت می‏خواهد

جای صـــدهاهزار دانشجـــــــو........... عده‏یی لات و لوت می‏خواهد

"مثلاً" را به صــــورت "مثلن"........هم "غلط" را "غُلوت"! می‏خواهد

هرعطش جست و جوی می‏طلبد.............هرنمـــازی قنوت می‏خواهد

نــان دانش برید و غافل زانک............شکـــم گشنه قوت می‏خــــواهد

زیر بار گرسنگی زهــــــــــــرا............. قوت را لایموت می‏خـــواهد

زهرا پلویی (همان خاتون خودمان که خودمان باشیم)

[کف زدن و ابراز احساسات شدید حضار]

 متشکرم...متشکرم... در مصرف تشویق‏ قاتق کنید تا برای مطالب بعدی هم بماند.

 

 

 

   + زهرا پلویی - ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱٠

فخرالکتاب

1 ـ بر جمیع دوستان و دشمنان ما پوشیده نیست و مماناد که از آثار و برکات وجود ذیجود خاتونی، ملقب نمودن برخی از آحاد برجسته‏ی ناس از طوائف مختلف مملکت محروسه‏ی برگ‏جهان است تا سرافراز گردند و همیشه به مدح و منقبت بارگاه و دعاگویی عالی‏جایگاه ما مشغول باشند.

لذا، فلذا!!، تا چشم مبارک‏مان به مکتوب آقای میرزااحمدپلویی ادام‏الله عزّه و سلم‏الله و اهل‏بیته و اقوامه و طائفته روشن گردید، اراده‏ی خاتونی ما برآن مدار قرار گرفت که ایشان را مفتخر به لقب "فخرالکتاب" نماییم. و فی‏الحال اوامر صادر می‏فرماییم که مکتوبات ایشان در ظل توجهات خاتونی ما کماکان متواتراً و متوالیاً مستدام باشد.[ ما خودمان نمی‏خواهیم این‏قدر کلمات تنوین‏دار به‏کار ببریم، اما از لج جناب آقای مهندس‏الممالک هم شده هی! به‏کار می‏بریم]

2 ـ الیوم که یکی‏دوبار مرقومه‏ی جناب میرزااحمدفخرالکتاب را می‏خواندیم، چشم بد دور حسابی سرحال آمده بودیم و گره چارقد مبارک‏مان را گره زدیم که یادمان باشد به یاد کافـّه‏ی اهالی سایت بیاوریم کاتبی بر کاتبان معزز این طایفه‏ی معظم افزوده شده و در خلوتی خالی از غیر که هیچ‏یک از خدام و عمله‏اکره، بل اهل‏بیت پدرسوخته‏مان مشرف حضور نبودند، بادی به غبغب انداختیم و به سبک مألوف و شیوه‏ی مکشوف جناب صدرالمفسرین عادل‏خان اهل جنة والفردوس، المسمی بفردوسی‏پور، با صدایی بلند راپرت فرمودیم که: چه می‏کنند این طایفه‏ی پلویی!!!!!!!

   + زهرا پلویی - ۸:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٧
← صفحه بعد