هیچستان(بدون عنوان)
مطلب ارزندهیی در سایت برگجهان به قلم آقای مجتبی لبافی درج گردیده است. نظربه فاخربودن آن، در اینجا نیز جهت استفادهی دوستان نگاشته شد.
هیچِستان...(بدونعنوان)
هیچچیزدلیل هیچچیز نیست...(احمد شاملو)
یکی بود و یکی نبود. چنانکه بارها وبارها گفته بود و نگفته بود. دو نفر راهافتادند و نیفتادند. رفتند و نرفتند. یکی زن بود و مرد بود. آنیکی زن بود و مرد بود. دونفر که یکیشان مُرده بود و آنیکی زنده نبود. وارد سرزمینی شدند که زمین نبود. خاک بیکران. خاک بیکران که آباد نبود. خاکی که مُرده نبود اما جان نداشت. گیاهی نمیرویید چونکه گیاهی نداشت. زمینی که خرابهیی بود و ته نداشت. یکی از آندو چاقویی بردست داشت و آنیکی برنداشت. چونکه دست نداشت. پس چاقویی نداشت. چاقوی یکی از آنها دسته نداشت و چاقوی آنیکی تیغه نداشت. آنیکی که دست نداشت، چاقویی نداشت، چونکه چاقوی آنیکی دسته نداشت، پس او چاقویی نداشت. بارها گفته بود نه بر زمینی که زمین نبود خرابه بود. زمینی خرابه بود. خرابهیی که ته نداشت. مرد از زن یک پسر و یک دختر نداشت. زن از مرد، پسر ودختری داشت و نداشت. آنها بهدنیا نیامدند. یکی از آندو سِقط شد وآنیکی بهدنیا نیامد. یکی از آندو مُرده نبود ولی جان نداشت. آنیکی که دست نداشت با چاقویی که تیغه نداشت سر آنیکی را که سر نداشت بریده بود و نبریده بود. خون روی زمین چکید. همهجا قرمز شد. دیگر هیچیک جان نداشت، چه آنکه جان نداشت و چه آنکه مُرده بود. سر روی زمین بود و نبود. مرد و زن آنرا میدیدند و نمیدیدند. چرا که خون روی خاک میسرید و نمیسرید.
یکی از آندو کور بود و آنیکی چشم نداشت. آنکه مُرده بود کور بود وآنکه سر نداشت چشم نداشت. یکی از آندو مُرده بود وآنیکی جان نداشت. جاده را گرفتند و رفتند. رفتند وایستادند. یکی از آنها رفت و آندیگری نایستاد. رفت و رفت و رفت. تا رسید به زمینی که گیاهی نداشت. خرابهیی بود و ته نداشت. از میان دیوار خانهیی کاهگلی لولهی تفنگی پیدا بود. تفنگی که لوله نداشت. خانهیی که کنار خانهی دیگر بود. یکی ازآندو خرابه بود و آنیکی سقف نداشت. وارد خانه شد. خانهیی که در نداشت. خرابه بود. سقف نداشت. سری خونین را از روی زمین برداشت. زمینیکه زمین نبود خرابه بود. خرابهیی که ته نداشت. یکی از آندو اجاق آتشی روشن کرد که هیزم نداشت. آنیکی که دست نداشت اجاقی را روشن دید که آنیکی که سر نداشت با آتشی که هیزم نداشت روشن کرده بود و نکرده بود. کاسهیی گلین را روی آتش گذاشت. آتشی که هیزم نداشت. سر را درون کاسه ریخت. کاسهیی که ته نداشت. آنیکی که سر نداشت، رفت و رفت و رفت. دنبال مقداری آب. چونکه زمین خرابه بود و آب نداشت. کله چنان پخت که دیگر استخوان نداشت. آنکه مُرده بود وآنیکی که سر نداشت. آنکه زنده نبود و آنکه جان نداشت. شروع کرد به خوردن. خورد و خورد و خورد تا ترکید. سری که استخوان نداشت. تشنه شد چرا که آب نداشت. آبی پیدا کرد. آبی که قرمزرنگ بود و نبود. آبی که آب بود و نبود. میخورد اما تشنهتر میشد. آنقدر خورد تا خشک شد یا شاید هم دیگر آب نداشت. خشکسالی شد و دیگر آب نداشت. آبی که آب نبود و بود. قرمز بود و نبود. آنیکی گوشت سر آن را که سر نداشت و استخوانی نداشت، درون کاسهیی گلین ریخت که ته نداشت. خورد و خورد و خورد تا دیگر آب نداشت. درون خانهیی که دیوار نداشت با تفنگی که لوله نداشت بر سر آنکه سر نداشت شلیک کرد. سر آنکه سر نداشت از بدنش جدا شد. یکی از آندو مُرد و آندیگری جان نداشت. حکایت امروز و دیروز سرزمینی. حکایت دیاری که خشک بود، آب نداشت. سالها بعد کسی روی کاغذی نوشت: سرزمینی که گیاهی نداشت...
شهریورماه1390
م.ل.و
منبع:
بفرمایید شام!!
بفرمایید شام!!
مادرم دختری زایید که اسمش را "ریتا" گذاشت. یکی از کرامات بیشمار این قدیسه، شکیبایی کمنظیرش بود که به برکت آن بدخلقی شوهر گمراهش را چاره کرد و او را به راه راست آورد. مادر تعریف میکرد که یک شب شوهر ریتا، مست و پاتیل، یک دقیقه بعد از اینکه مرغی روی میز ناهارخوری فضله انداخته بود، به منزل آمد. زن، که فرصت نکرده بود رومیزی تمیز و بیلکهاش را پاک کند، فقط توانست بشقابی روی کثافت مرغ بگذارد تا از چشم همسرش پنهان بماند. و برای آنکه حواسش را پرت کند، به عادت معمول پرسید:
ـ شام چی میل داری عزیزم؟
مرد غرید:
ـ گـُه!!
زن بشقاب را بلند کرد و با لحن محبتآمیز و قدیسانهاش گفت:
ـ بفرما نوش جان!
بنا به روایت، مرد بیدرنگ به قداست زوجهاش پی برد و به آیین مسیح ایمان اورد.
نقل از کتاب:
زندهام که روایت کنم / گابریل گارسیا مارکز. ترجمه کاوه میرعباسی – تهران: نشر نی، 1378.
قطار را تکان تکان دهید!
در زمان شوروی سابق، مردم روسیه در محافل خودمانی لطیفهیی را نقل میکردند که بازگویی آن خالی از لطف نیست.
قطار حرکت میکند. سرنشینان همه سرمست و بانشاط از این حرکت قطار لذت میبرند. ناگهان قطار بهخاطر ترمزکردن رانندهی لوکوموتیو با تکانهای شدید میایستد. راننده وحشتزده داخل واگن مخصوص درجه یک میشود و میگوید:
ــ رفیق ولادیمیرایلیچ! سفیدها خط آهن را بریدهاند. ترن دیگر نمیتواند به جلو برود. چه کنیم؟
"لنین" خونسردی خود را حفظ میکند. آستینها را بالا میزند و میگوید:
ــ برویم رفقا! همه به کار بپردازیم. بیل و کلنگ برداریم و همهباهم خط آهن را دوباره بسازیم. تا سفیدها بدانند که ما تسلیم نمیشویم.
هرکس ابزاری برمیدارد و با آوازخواندن به کار مشغول میشود و کمی بعد، ترن دوباره حرکت میکند.
...دوباره قطار میایستد. راننده به شتاب میآید و با حالتی شرمنده میگوید:
ــ رفیق یوسیف ویساریونوویچ! خط آهن قطع شده است. سفیدهای ضدانقلابی از اینجا گذشتهاند. چه کنیم؟
"استالین" تردیدی به خود راه نمیدهد و میگوید:
ــ بین ما خائنینی وجود دارد. فوراً نیمی از مسافرین را تیرباران کنید، و نیم دیگر را پیراهن خط دار بپوشانید و از آنان بیگاری بکشید تا آنکه خط دوباره ساخته شود. به هروسیله که ممکن است.
این دستور فوراً اجرا شد و قطار براه افتاد.
برای سومین بار راننده میبیند خط آهن بریده شده است. ترمز را میکشد و دوباره در واگن ظاهر میشود:
ــ رفیق نیکیتا سرگئیویچ! همهی دشمنان انقلاب نمردهاند. در خط باز خرابکاری صورت گرفته است. نمیتوانیم به راه خود ادامه دهیم.
"خروشچف" مقداری دادوبیداد راه میاندازد و بعد از فحاشیهای بسیار نسبت به امپریالیسم میگوید:
ــ چیزی نیست رفیق راننده! ریلهایی را که در عقب قطار است بردارید و بگذارید جلو، همینطور تا آخر. بههرحال میشود جلو رفت.
این کار انجام میشود و ترن به راه خود ادامه میدهد. بعد از مدتی راننده باز با صدای وحشتناکی ترمز میکند. به واگن میآید و هراسان میگوید:
ــ رفیق لئونید ایلیچ! ضدشورویها و امپریالیستها باز خط را بریدهاند. چه کنیم؟
"برژنف" جواب میدهد:
ــ دیگر خیلی خستهکننده شده است. ولی بازهم میتوانیم از این مهلکه خارج شویم. پردههای همهی کوپهها را بکشید و قطار را گاهگاهی تکان دهید تا مردم اینطور احساس کنند که ما درحال جلورفتن هستیم!
نقل از کتاب: کوچهی پرولتر سرخ-نوشتهی نینا و ژان کههایان. ترجمهی غلامرضا وثیق. تهران. انتشارات رواق. 1358. ص212
ثروت های چندکیلومتری!!!
خاطرهیی از دوران مظفرالدینشاه
در زمان مظفر الدینشاه مراسم اسبدوانی روز سیزده نوروز در میدان دوشانتپه نزدیک باغ فرحآباد که در آن عهد قریب سه کیلومتر در خارج از تهران بود برگزار میشد و در مراسم مذکور شاه شخصا شرکت میکرد و عدهیی از رجال دولت و اعیان و اشراف و سران دربار نیز افتخار حضور داشتند. از اهالی شهر که عدهی آنها حدود یکصدهزارنفر بود جمعی پیاده یا با الاغ و استر و اسب برای تماشا به دوشانتپه میرفتند و در پایان اسبدوانی وارد باغوحش میشدند که در مجاورت فرحآباد قرار داشت و در آن چند شیر و پلنگ و خرس و گوزن و آهو و مانند آن در ساختمان مخصوص در پشت نردههای آهن نگاهداری میشد وقتی من دهیازده سال داشتم برای تماشای اسبدوانی باغوحش فرحآباد سوار بر الاغ سفید با پدرم(سوار بر اسب کهر)و یک جلودار(سوار بر اسب)به دوشانتپه رفتیم و نزدیک به غروب به شهر بازگشتیم.
یکی از اشخاص مقرب مظفرالدینشاه سید بحرینی بود که بسیار مورد تکریم و در امور مذهبی مشاور شاه بود و بهحدی مورد عنایت بود که در سفر شاه به اروپا فرزندش بنام سیدحسین با لباس روحانیت در التزام همایونی قرار داشت و بعضی از شبها برای شاه روضه میخواند.
در یکی از مراسم اسبدوانی بین 1316 و 1320 هوا ناگهان منقلب میشود و طوفانی برمیخیزد و ابرهای تیره و تار در افق ظاهر میشود و رعدوبرق با غرش
وحشتناک پدید میآید و متعاقب آن ریزش باران و تگرگ شدید و جریان سیل مراسم اسبدوانی را بههممیزند. در اثر اعتقادی که مظفرالدینشاه به سیدبحرینی داشت برای محافظت از رعدوبرق در کنف حمایت وزیر عبای سید قرار میگیرد و همینکه رگبار پایان مییابد و طوفان فرو مینشیند دستخطی به جناب اشرف اتابک اعظم صادر میکند که مبلغ دوازدههزارتومان در وجه جناب سید پرداخته شود.
این حکایت را یکی از محارم دربار قاجار در بیست سال قبل موقعی که هشتاد سال داشت برای نگارنده نقل کرد. اینک بقیهی آن حکایت:
دستخط شاه را فردای آنروز به خانهی اتابک اعظم میبرند. خانهی میرزاعلیاصغرخان امینالسطان اتابک اعظم، واقع بود در کوچهیی که اکنون بین خیابان فردوسی و لالهزار و موسوم است به کوچه اتابک.
در 1299 خورشیدی شادروان وحیدالملک شیبانی وزیر فرهنگ خانهی مذکور را برای مدرسهی حقوق که تازه تأسیس شده بود خریداری کرد. زیرا علاوه بر موقعیت ممتاز و استحکام، دارای تالار وسیع و مجللی بود که میخواستند محفوظ بماند ولی با کمال تأسف باید گفت که حدود پنج سال قبل آن عمارت را بهکلی منهدم کردند و یک ساختمان بیقواره بهجای آن بنا کردند و در اختیار دبیرستان ادیب گذاشتند.
اتابک که مرد خوش مشربی بود بهمحض رؤیت دستخط شاه وعده میدهد که نسبت بهاجرای آن اقدام خواهد کرد و بیدرنگ خزانهدار را احضار میکند و بدو میگوید که چنین امری صادر شده و قطعاً در اثر سخاوت و کرامت نفس شاه و شدت ارادت به سید باید سهوالقلمی روی داده باشد والا بر خاطر خطیر همایونی معلوم نبوده که دوازدههزارتومان چهقدر پول است. بنابراین فردا صبح زود مبلغ دوازدههزارتومان مسکوک نقره دوقرانی در کیسههای دویستوپنجاه تومانی لاکومهر شده ببرید بباغ گلستان نزدیک در اندرون(در مشرق کاخ گلستان) بهطوری بچینید که مبلغ واقعی برای ذات شاهانه بخوبی مجسم شود.
بامداد روز بعد اتابک قبل از خروج
شاه از اندرون، کیسههای مسکوک را بازدید میکند و در مقابل در به انتظار قدوم مبارک میایستد. وقتی مظفر الدینشاه از در اندرون گام به باغ گلستان مینهد. اتابک کرنشی بهسزا میکند و با زبان شیوا و آوای گرمی که دارد از مراحم و الطاف خسروانه (در پرسش حال او) سپاسگزاری میکند و در همین لحظه چشمان شاه متوجه کیسههای پول میشود و میپرسد اینها چیست.
اتابک میگوید: قربان،این مبلغی است که دستخط فرمودهاید به جناب سیدبحرینی داده شود.
شاه تعجب میکند و میگوید: این همه! سپس اضافه میکند: این خیلی زیاد است.
آنگاه انتهای عصای ظریف و مرصعی که در دست دارد میان کیسه پنجم و ششم میگذارد و میگوید:این اندازه کافی است.
بهاینترتیب بهجای دوازدههزارتومان بخشش ملوکانه فقط یکهزارودویستوپنجاهتومان از خزانه دولت پرداخت میشود.
برای اینکه بدانید در آن تاریخ یکتومان چه ارزشی داشت باید گفته شود که یک کارگر ساختمان (عمله) با یکصددینار در تابستان ناهار میخورد (نان و پنیر و انگور) یعنی با یکقران ده روز ناهار او تأمین میشد و یکتومان معادل دهقران بود.
دکترعیسی صدیق
مجله خاطرات وحید – اردیبهشت1351- شماره 7
منبع: www.noormags.com
برگجهان در سال 1450 شمسی
با سلام به اهالی دارالجنه، یا همان وبسایت برگجهان
عرض شود که این جمعه نه، جمعهی پیش هم نه، یک روز سهشنبه اوایل تیرماه بود [چی شد؟!] که دختر خواهرم و نامزدش و خوارومادر [همان خواهرومادر] نامزدش سربه جانمان گذاشتند که برویم برگجهان. خاتون شما که ما باشیم اصلاً حال و حوصله نداشت. ازقضا همسر خاتون که همیشه مطیع اوامر ماست، اینبار پایش را کرد توی یک کفش که: الا و بلا حرف، حرف خاتون است. [چی فکر کردید؟ که همسر خاتون جرأت دارد بالای حرف ما حرف بزند؟] خلاصه، همه افتادند به التماس و خواهش که نمیدانم... دستهجمعی خوش میگذرد و مسافرتی میشود خاطرهانگیز و... چه و چه و اِل و بل. هرچه خاتون بهانه آورد اصرار آنها بیشتر شد تا اینکه خاتون "کمردرد مزمن" را پیش کشید. نامزد خواهرزادهمان هم تقریباً با همان چربزبانی که دختر خواهرمان را خر کرده بود، درآمد که:
ماشین "ماکسیما"ی من درخدمت شماست و صندلیهای راحتی دارد و... از اینقبیل پاچهخواریها.
از شما چه پنهان وقتی خاتون شما لفظ "ماکسیما" را شنید، کمی تا قسمتی شل شد و [فقط یککم] از مواضع تندوتیزش عقب نشست. نه اینکه خاتون شما ندیدبدید باشدها! نخیر! فقط بهخاطر اینکه تا آنموقع "ماکسیما" سوار نشده بود! [چی شد؟]
القصه، همینکه "بله" را از زبان مبارک خاتون گرفتند یکباره:
بساط خانه لگدکوب شد به پای نشاط
ز بس که "سیسی و ژیژی" به رقص برجستند
جای شما خالی همینکه آراگیرا کردیم و خواستیم حرکت کنیم، یکهو چشم باز کردیم که ای خواهر! اَره و اوره و شمسی کوره! ده – پانزده ماشین از در و همسایه و فامیل و قوم و خویش و دوست و آشنا و بقال سرکوچه و پسرخالهی زنبابای جاری ِ خواهرشوهر و غیره و غیره، گیس تا گیس و سبیل تا سبیل ردیف شدهاند و همگی حاضربهیراق. جانم برایتان بگوید که... چه دردسرتان بدهم؟ میزبانی این قوم بدتر از تاتار، تنها امتیازی که داشت استفادهی بینوبت از یگانهتوالت منزلمان بود در برگجهان که صف داشت از اینجا تا تنگهکوشکستون!
تمام اوقات گرامیمان در این پیکنیک! سَرَخور، صرف این شد که چهار چشم که داشتیم، یازدهتای دیگر قرض کنیم و مراقب باشیم "نازیلاجان" از بالای "ا ُلـُم" پرت نشود تا فدای سرمان شود و "بابکجان" دُمب خر "ظاهرخان افغانی" را نکشد تا آن زبانبسته هم با یکفروند جفتک جانانه تلافی کند و "ژیژیجان" خروس "عمهبـَگـُم" را از راه بهدر نبرد تا او هم با منظومهیی از "نالهنـَرفین" و "فاش چارواداری" بر سرمان خراب شود.
خلاصه... جان دل خاتون [که خودم باشم]، جانمان [که شما باشید] بالا آمد تا این قوم ِ "ازقحدیبیمایه" را به این دارالخلافهی "صاحاببَمُرد" رساندیم. بعد نشستیم سرفرصت با دل ِدرست مدادمان را تراشیدیم [آخر خاتون جرأت ندارد به مداد اتود بچهها دست بزند] و دفتری را دست گرفتیم و به این فکر کردیم که اگر روزی روزگاری این شهر بیدروپیکر و درندشت، دچار سیلی، زلزلهیی، بمب اتمی، حُنـّاق یکساعتهیی، چیزی شد؛ خاتون شما با اینهمه رعیت و خادم و ندیم و ندیمه و عملهاذناب و اهلبیت و عسس و مگس [!]، سرش را بگذارد و به کدام "قبرستوندرّه" و "تونوطبسی" فرار کند؟
بعد، باتوجه به تجربهی سالهای موشکباران، ذهن مبارک خاتون جرقه زد. چشم بد دور! الهی مادر نامزد خواهرزادهمان قربان خاک پای جواهرآسای خاتون شما، علیالخصوص نبوغ پرفروغش برود!
اینجا بود که طبع لطیف و خیالات نازکتر از برگ گلمان بهکار افتاد و چیزکهایی سرهمبندی کردیم و نوشتیم تا جناب جلالتمآب، میرزامحمودخان فیض آشتیانی (خبیرالوبسایت) در سایت درج کند. باشد که خواهندگان بخوانند و طرفداران ما قمپزش را درکنند و همیشه به دعاگویی ما مشغول.
[الهی مادر نامزد خواهرزادهمان بمیرد برای چشمهای نازنین شما که پای مانیتور زبانم لال، خستهی خواندن چه چرندیاتی میشود!]
خیلی هم دلتان بخواهد افاضات خاتون را بخوانید. رعیت باید ظرفیت داشته باشد! دو خط که به شما رو میدهیم، احتراممِحترام یُخدور؟
برگجهان در سال 1450شمسی
با نگاه چپچپی به جناب سعدی شیرازی، که در تقلید از خاتون شما سروده:
وقتی افتاد فتنهیی در شام................هرکس از گوشهیی فرارفتند
چون که افتاد فتنه در تهران ......... هرکس از گوشهیی فرا رفتند
پس از این فتنه مردمی عاقل! ......... به اروپا و امریکا رفتند
عدهیی جانفشان و باغیرت .......... چون مسیحا به جلجتا رفتند
روستازادگان بلگه جونی ......... باز دوباره به روستا رفتند
فوج فوج اهالی تجریش ........... به "سراسو" و "بالابا" رفتند*
"عدهیی را سواسوا بردند ......... عدهیی هم جداجدا رفتند"
عدهیی را جلوجلو بردند .......... عدهیی نیز از قفا رفتند
کارمندان ز کار پیچیدند .......... کاسبان چون خمیر وا رفتند
کار و تحصیل جمله شد تعطیل ........ حلم و تدبیر و علم، تا رفتند
اغنیا با دو تا هلیکوپتر ......... خوشخوشان چون پرندهها رفتند
سینفر را به چشم خود دیدم ......... روی پالان چاروا رفتند
عدهیی با اتوبوس واحد ........... نازنینان! با ماکسیما رفتند
چه بگویم بهعلت تعجیل ........... چندتن زیر دست و پا رفتند
تنبلانی که عصر جا ماندند .......... صبح فردا و "پسصُبا" رفتند
آشنایان ِ چتـــرواکرده .......... در پی ِ یار آشنا رفتند
صدنفر میهمان عمه بَگـُم ........... دستهجمعی و بیهوا رفتند
هرکه را ره به ده نمیدادند ...... سوی "آفیس" کدخدا رفتند
بخشی از قوم ما به "بسداغون" ...... بخش دیگر به "دلمشا" رفتند
مؤمنان قبل صبح، "تاریکا" ..... دیگران نیز، "روشنا" رفتند
بین دو آبیار دعوا شد ............. همهی اهل ده چرا رفتند؟
عدهیی با چماقها لت و پار ......... دستهیی حبس، از "قضا" رفتند
بقیه زخم و زیلی و شَل و پَل ....... عقب دکتر و دوا رفتند
وز پی اختلاس یک دو نفر ........ بار خود بسته، "کانادا" رفتند
بعد معلوم شد مقصر کیست ....... سمت درویش بینوا رفتند!!
سوی آبشار، عدهیی بیدین!! ........ پی آببازی و شنا !! رفتند
پاسبانان روستا ناچار ........ به سوی حلّ ماجرا رفتند
لاکپشتان نهر "پشتبالابا" ........ پی خرگوش ناقلا رفتند
"دشتِها" همچو پارک ملت شد ..... بس که مردم به "دشتِها" رفتند
پسران راه صاف، ول کردند ...... با غرور از "تِلَ کـَشا" رفتند
خندهرو دختران بازیگوش ........ ده قدم دورتر ز ما رفتند
مردم نادرست بدکردار ......... با کمی رشوه، در خفا رفتند
سهنفر بعدِ مصرف "ساندیس"! ...... مست و پاتیل و کلّهپا رفتند
اهل وافور با دوسه مثقال ......... اهل تزریق، با دوا رفتند
جنس خوب و رفیق بد با هم ....... همچو یاران "باوفا"! رفتند
عدهیی میهمان ناخوانده ..... کس ندانست تا کجا رفتند
به "کنارو،میانرو" و "ا ِندار" ..... از "مگسخُن" به "یوردزا" رفتند
از نوک "مازهون" تا سر ِ "مَرغ" ..... از "سیابند" به "جیروا" رفتند
از "فراقکش" به رودخانهی "لار" ..... بعد از آن تا نوک "ارا" رفتند
عازم غار "لوخمیره" شدند ......... منگ و مدهوش و زابرا رفتند
بورسبازان باغ و ملک و زمین ...... پی "بَرفوختن رونا" رفتند
تاجران نیز روی "بندسیفید" ....... پی احداث سینمــــا رفتند
زائران امـــــامزادهی ما ......... سمت "آن"! میهمانسرا رفتند
نانوایان شهر تهران نیز ......... همگی جانب "کِلا" رفتند
بچههای گرسنهی فقرا ......... دست بر دامن خدا رفتند
نان گران و پنیر قیمت جان ........ مردمان سمت "پیتزا" رفتند
همه چی! واژگون شد و برعکس ...... پای در کلّه، سر به پا رفتند
گاوها تخم مرغ زاییدند! ...... مرغها جانب چَرا رفتند
سنگها را به میخها بستند ........ بند سگها گشوده وا، رفتند
اینچنین اهل درد، دق کردند ....... عاقبت سوی کبریا رفتند
بچههای یتیم "زهرا" نیز ........ زیر شلاق زنبابا رفتند
......................................................................
- · هرکجا به اسامی خاص مناطق و یا کلمات و اصطلاحات برگجهانی برخوردید، به من چه مربوط؟ میتوانید از فرهنگ لغات برگجونی در سایت روستای برگجهان استفاده کنید. یا اینکه آنها که میدانند به آنهایی که نمیدانند بگویند. یا اینکه آنها که نمیدانند به آنهایی که بازهم نمیدانند، کاری نداشته باشند! بهتر است آنهایی که میدانند به آنهایی که بازهم میدانند، لبخند بزنند!
17 مهر 1390 -- زهرا پلویی
درست بنویسیم
با سلام به همه
و با سپاس فراوان از خانم ارمغان اثباتی [تا حالا کوجَ دَبای؟ هیشکی نَبا به دادم بَرَسه!]
و همچنین تشکر از آقایان مرتضی لبافی و مهندس اثباتی [در مورد بحث بسیار ضروری، جذاب و مهم مهندس اثباتی، چون تخصصی ندارم نظری راهبردی هم ارائه نمیدهم. اما بهعنوان علاقهمندی جدی و دلسوخته، کلمهبهکلمه و سطربهسطر آن را دنبال میکنم.]
از توصیهی آقامرتضی نیز استقبال کرده و به تلنگرهای ایشان در مورد "محاق سکوت" و "باتلاق بیاعتنایی"، جهانبینی عمیق!! و راهکار درخشان!! "ایبابا ولش کن" و "تو هم عجب حوصلهیی داری!" و "حالا که چی؟" را اضافه میکنم.
این یادآوری و تأکید لازم است که من تمام فرمایشات خانم اثباتی را تأیید کرده و صرفاً در جهت "تکمیل" آن به نکاتی اشاره میکنم:
برای ورود به بحث "تنوین" قبل از هرچیزابتدا باید دومقولهی درهمتنیده را از هم جدا کرد و به تعیین حدود آن پرداخت تا خلط مبحث ایجاد نشود. مقولهی خط و مقولهی زبان.
زبان: مجموعهییست از نشانهها که بهعنوان "اندیشه"ی معین [در مورد زبان گفتار به شکل اصوات] بطور مشترک از جانب گروهی از انسانها [ی همزبان] پذیرفته شده و بار معانی را جهت ارتباط آنان با یکدیگرحمل میکند. [تعریفی سردستی و نه چندان دقیق که اجمالاً بد نیست]
خط: مجموعهیی از نشانههای ترسیمی که با اشکال پذیرفتهشدهی همگانی معین ارائه شده و با استفاده از حس بینایی دریافت میگردد.
با تعریف بسیار ابتدایی و مجمل و البته نسبی این دو مقوله ، پاسخ دادن به پرسش: هدف از نگارش چیست؟ آسانتر میگردد: ایجاد ارتباط با مخاطب [خواننده]. وظیفهی واژه و واژههای نگاشتهشده، دلالت بالنسبه تام بر معنا یا معانی موردنظریست که در گفتار بکار میآید. هرچه شیوهی ترسیم [نگارش] واژهها و جملات منطقیتر باشد، این ارتباط آسانتر برقرار میشود. یعنی نوشتن بهگونهیی که "خواندن" آن برای مخاطب در درجهی اول میسر و بعد سهلتر باشد. توانایی بازشناسی شکل کلی یک واژه [یا واژهها] را "خواندن" و به فردی که واجد این تواناییست "باسواد" میگویند. اما یکی از بزرگترین مشکلات انسان در ایجاد ارتباط و به تبع آن داشتن زبان و خط ، انتقال تاموتمام معنای مورد نظر به مخاطب بوده و از اول تاریخ تا اکنون، هیچ زبان و خطی اختراع نشده که بتواند بهطور مطلق مفاهیم را به دیگران منتقل کند. بر همین اساس بسیاری از واژهها [اگر با دیدی فلسفی و با گریزی به روانشناسی نگوییم تمام واژهها] در املا [یعنی شیوهی ترسیم نشانهها] حتی برای باسوادان نیز کاملاً و بهطور مطلق رسا نیست. و این نارسایی چه در معنی و مفهوم و چه در شکل ترسیمی [نگارش] مصداق دارد. پس وقتی همهی باسوادان در مورد املای واژهیی به تردید میافتند، ناچار با سنجش میزان غریبه و آشنا بودن شکل ظاهری آن رفع تردید میکنند و نه آنگونه که به نظر خودشان درست میآید و نه الزاماً منطبق با سلیقهها و اعتقاداتشان.
« وظیفهی واژه دلالت بر معنی و مفهوم است. متکلم یا نویسنده، وقتی واژهیی را بکار میبرد، باید بهعنوان نشانهی مفهومی باشد که در ذهن اوست. این نشانه باید همان معنای ذهن او را القا کند. اگر آنچه به ذهن مخاطب میرسد منطبق با ذهن متکلم یا نویسنده نباشد، بدون شک در نشانه نقصی بوده است. [ زبانشناسی و زبان فارسی/ پرویز خانلری]
اما [چنانکه خانم اثباتی تأکید کردهاند] بنا به اظهارات مستدل تمام زبانشناسان صاحبنظر دنیا، [دریدا، سوسور، برگسن، چامسکی و...] هیچ خطی در جهان و در تاریخ نبوده و نیست که تلفظ دقیق واژهها را نشان دهد. دغدغهها و اظهارات مهندس علیاکبر عزیز، ضمن اینکه در ماهیت موضوع صحیح و منطقیست، موضوع تازهیی نبوده و در مورد تمام زبانها [و خطها]ی دنیا صادق است.
مثلاً الفبای سانسکریت با 32 صامت، 13مصوت و 3 علامت روی حروف نیز نتوانسته تلفظ دقیق واژههایش را نشان دهد. ایضاً الفبای چینی با کمیت و کیفیتی آنچنان گسترده که تازه پس از اصلاح کیفی و کاهش کمّی آن، تعداد حروفش به 400 رسیده است.
بنابراین روشن است که در نگارش تمام زبانها، واژهها و عبارات را هرگز چنانکه تلفظ میشود و در گفتگو میآید نمینویسیم، بلکه آنگونه مینویسیم که دیگران نوشتهاند و مینویسند. و شیوهی مشترک این "دیگران"، شیوهی مشخص و تعریفشدهییست که از طرف زبانشناسان و ادبا "زبان معیار" نام گرفته است. شاخصهای زبان معیار با اندک تفاوتهایی از جانب اهل نظر برشمرده شده و اگر شخص یا گروهی در نگارش خود به هردلیلی از آن تخطی کند، مرتکب "غلط املایی" شده است.
و اما تفاوت میان تلفظ و نگارش در زبان فارسی نمونههایی دارد که میتوان دوگونهی مشهور آن را [چنانکه خانم اثباتی هم اشاره کرد] برشمرد.1 ــ کاربرد "واو معدوله" 2 ــ کاربرد "ه" غیرملفوظ. حرف "و" در کلماتی چون " خواهر، خوان، خویش، خواستن، خواندن..." بهخاطر عدولکردن از تلفظ معدوله خوانده میشود. حال اگر کسی این کلمات را براساس چگونگی تلفظ و به شکلهای "خان، خیش، خاستن، و..." بنویسد، علاوه بر اینکه مرتکب غلط املایی شده، معنای واژه را نیز دگرگون کرده و مفهومی کاملاً جدا از منظور القا نموده است. در کلمات "نامه، خامه، رمه، دسته، و..."؛ حرف "ه" به شکل مصوت تلفظ شده و از اشباع خارج میگردد. درواقع این واژهها را در گفتار به شکل "نام ، خام ، رم، دست" بهعلاوهی مصوت "ــِ" تلفظ میکنیم و اگر کسی به سیاق نگارش حروف تنوینداری چون "مثلن" نگارش کند، علاوه بر ارتکاب "غلط املایی"، معنای واژهها را نیز دگرگون کرده است.
این ویژگی تنها مختص زبان فارسی نیست و درتمام زبانهای دنیا دیده میشود و جالب اینکه متولیان آن زبانها نخواستهاند آن را مثلاً اصلاح کنند و هرکس واژهها را بنابر سلیقهی خود بنویسد. مثلاً در زبان انگیسی واژههای بسیاری وجود دارد که [همچون کلمات تنویندار در زبان فارسی،] حروفی در شکل نوشتاری درج نشده اما در تلفظ ادا میشود: صامت "ف" در کلمهی enough ، و یا مصوت بلند "ـی" در women، صامت "ش" در caution، صامت "ژ" در usually، صامت "و" در one و بسیار نمونههای دیگر.
در زبان فرانسه [تا جایی که فهمیدهام در این زبان مثالها فوقالعاده فراوان است. خانم اثباتی کمک کنند] تلفظ و نگارش واژههای fille و ville درحالیکه تنها در یک صامت متفاوتاند، بسیار اختلاف دارد.
در زبان آلمانی صامت "ش" در شکل نوشتاری واژههای spiele و stil وجود ندارد...
و بسیاری نمونههای دیگر که میتوان با رجوع به محفوظات یا دیکشنریها پیدا کرد. اما آیا باید چنین قاعدهیی را دگم مطلق پنداشت؟ صدالبته از آنجا که زبان و خط مقولهیی آسمانی نیست، مسلماً خیر. زبان به عنوان موجودی زنده دائماً درحال تغییر و تطور بوده و برهمین اساس، دیده شده و میشود که واژهها از بدو تکوین تاکنون، اشکال و تلفظهای گوناگونی داشتهاند و با بخشنامه و آییننامه نیزنمیتوان از بروز این تحولات مانع شد. اما اما این ویژگی که سیری بهغایت تدریجی و خودبهخودی داشته، نباید دستاویز و توجیهی برای بیمبالاتی و اعمال نظر هرشخص بیاطلاعی شود که با بدعتهای مندرآوردی معیارها را درهم بریزد و باعث بروز آشفتگی و سردرگمی گردد. تغییر در شکل نوشتاری یا تلفظ یک واژه [حتی اگر برخاسته از ضرورتی واقعی و انگیزههایی اصولی باشد] باید پس از پذیرش همگانی صورت پذیرد. و البته اگر الزاماً همراه با اعمالنظر باشد، باید از جانب گروهی متخصص و صاحبنظر [مثلاً فرهنگستان زبان به شکل ایدهآل خودش] پیشنهاد گردد و تازه درصورت پذیرش همگانی، جابیفتد.همانگونه که مثلاً همین واو معدوله، در روزگاران کهن در تلفظ میآمده اما بهتدریج از زبان گفتار حذف شده و درحالحاضر از طرف تمام فارسیزبانان در شکل نوشتاری پذیرفته شده است. کاربرد تنوین قیدساز به سبک و سیاق عربی در زبان فارسی نیز از چنین قاعدهیی مستثنی نیست. اگر برای پرهیز از کاربرد واژههای بیگانه [که البته واژههای بیگانه صرفاً در واژههای "عربی" خلاصه نمیشود. زبانهای لاتین و ترکی و مغولی و... هم بیگانه هستند، اما نمیدانم چرا این تعصب فقط درمورد واژههای عربی وجود دارد] بله، اگر برای پرهیز از لغات تنویندار عمدی وجود دارد، همانگونه که خانم اثباتی به آن اشاره کردند میتوان معادل فارسی آن را نوشت. ولی [دقت کنید] وقتی که شکل تنویندار قیدی را بکار میبریم، باید باید باید آن را با "الف" و علامت نصب و به شکل " اً " بنویسیم. درغیر اینصورت، مرتکب غلط املایی شده و موجبات آشفتگی و درنتیجه سردرگمی مخاطب را فراهم کردهایم.
بهعنوان کسی که در اینزمینه مطالعات و آموختههایی داشتهام، با اطمینان کامل میگویم که [بازهم همانگونه که خانم اثباتی اشاره کردهاند] خطر بزرگ برای زبان فارسی، نه کاربرد واژههای بیگانه، که ایجاد آشفتگی در شکل نگارش الفاظ و از آن مهمتر بیاعتنایی به روح زبان فارسی در ساختار نحوی آن است. موارد آن در سایت خودمان کم نیست. توضیح بیشتر در این مختصر نمیگنجد.
با پوزش از پرحرفی هرچند سعی کردم خلاصهی خلاصهی خلاصه بنویسم.
خواهر کوچکتان ــ زهرا پلویی
سکوت؟؟
«گاهی سکوت یک دوست معجره می کند و ما می آموزیم که همیشه بودن در فریاد نیست»
میرزا محمود خبیرالوبسایت
یــــار از ما "سکوت" میخواهد.......... کوفت! یا زغنبوت! میخواهد
ما که خــــاتون هوشیــــــــارانیم.......... او ولی شوتِ شوت میخواهد
از مــــداد شکســــتهیی تحــــریر.......... از لب بسته، سوت میخواهد
قصــر و ویلای پرشــــکوهم را........... لانهی عنــــــکبوت میخواهد
بــــاغ و بستـــــان بلگهجان مرا........... چون بیابــــان لوت میخواهد
زده پیـــــوند سیب روی هــُـــلو............ از گل یُنجه، توت میخواهد
فصل گیلاس و گوجـه و قیصی........... جوز، آنهم چکوت میخواهد
جای صـــدهاهزار دانشجـــــــو........... عدهیی لات و لوت میخواهد
"مثلاً" را به صــــورت "مثلن"........هم "غلط" را "غُلوت"! میخواهد
هرعطش جست و جوی میطلبد.............هرنمـــازی قنوت میخواهد
نــان دانش برید و غافل زانک............شکـــم گشنه قوت میخــــواهد
زیر بار گرسنگی زهــــــــــــرا............. قوت را لایموت میخـــواهد
زهرا پلویی (همان خاتون خودمان که خودمان باشیم)
[کف زدن و ابراز احساسات شدید حضار]
متشکرم...متشکرم... در مصرف تشویق قاتق کنید تا برای مطالب بعدی هم بماند.
فخرالکتاب
1 ـ بر جمیع دوستان و دشمنان ما پوشیده نیست و مماناد که از آثار و برکات وجود ذیجود خاتونی، ملقب نمودن برخی از آحاد برجستهی ناس از طوائف مختلف مملکت محروسهی برگجهان است تا سرافراز گردند و همیشه به مدح و منقبت بارگاه و دعاگویی عالیجایگاه ما مشغول باشند.
لذا، فلذا!!، تا چشم مبارکمان به مکتوب آقای میرزااحمدپلویی ادامالله عزّه و سلمالله و اهلبیته و اقوامه و طائفته روشن گردید، ارادهی خاتونی ما برآن مدار قرار گرفت که ایشان را مفتخر به لقب "فخرالکتاب" نماییم. و فیالحال اوامر صادر میفرماییم که مکتوبات ایشان در ظل توجهات خاتونی ما کماکان متواتراً و متوالیاً مستدام باشد.[ ما خودمان نمیخواهیم اینقدر کلمات تنویندار بهکار ببریم، اما از لج جناب آقای مهندسالممالک هم شده هی! بهکار میبریم]
2 ـ الیوم که یکیدوبار مرقومهی جناب میرزااحمدفخرالکتاب را میخواندیم، چشم بد دور حسابی سرحال آمده بودیم و گره چارقد مبارکمان را گره زدیم که یادمان باشد به یاد کافـّهی اهالی سایت بیاوریم کاتبی بر کاتبان معزز این طایفهی معظم افزوده شده و در خلوتی خالی از غیر که هیچیک از خدام و عملهاکره، بل اهلبیت پدرسوختهمان مشرف حضور نبودند، بادی به غبغب انداختیم و به سبک مألوف و شیوهی مکشوف جناب صدرالمفسرین عادلخان اهل جنة والفردوس، المسمی بفردوسیپور، با صدایی بلند راپرت فرمودیم که: چه میکنند این طایفهی پلویی!!!!!!!
نظرات ()
